
مژده می دهد نسيم خوش
که بهار می آيد از راه
و طلوع اين زمستان سرد و بی روح باز هم همان دست معجزه گر بهار است.
بهار می آيد...
و بار ديگر مادر به خواب رفته ، آذين می گردد به گلها و شکوفه های نو...
بهار می آيد،
چونانکه معشوقی در دل عاشقی فراموش شده قدم نهاده.
و بهار می آيد بار ديگر
با همات سخاوت و طراوت و با همان نجابت و لطافت.
و با همان قدوم سفيد و آبی و سبز...
بهار می آيد همان پرنيان فصول الهی.
همان رب النوع زيبايی ها و پاکی ها.
و همان نو عروس زيباروی شاعر. که می آيد تا به عقد عاشق خويش در آيد...
و مزد اين عاشق پيشگی را بدهد.
بهار می آيد در حالی که ابر های آسمان به مقدمش مرواريدهای شادمانی می پاشند و درختان آراسته در راهش شکوفه ها پرپر می کنند.
و حال که بهار آمده...
و حال که بهار آمده و معشوق به عاشق عنايت نموده،
چرا برايم نيست از عشقی که داشتم و معشوقی که می پرستيدم، عنايتی...
در حالی که نسيم حتی نياورده، پيامی و مبارکی.
باشد حال که بهارم نمی رسد از راه،
خود با ابری که در دل دارم می بارم،
خود با آهی که در سينه دارم می وزم،
و خود با يادی که از تو دارم بهار می شوم.
ولی بدان که هنوز زمستانم...