+ فقط به شوق تو بهار می شوم

مژده می دهد نسيم خوش

که بهار می آيد از راه

و طلوع اين زمستان سرد و بی روح باز هم همان دست معجزه گر بهار است.

بهار می آيد...

و بار ديگر مادر به خواب رفته ، آذين می گردد به گلها و شکوفه های نو...

بهار می آيد،

چونانکه معشوقی در دل عاشقی فراموش شده قدم نهاده.

و بهار می آيد بار ديگر

با همات سخاوت و طراوت و با همان نجابت و لطافت.

و با همان قدوم سفيد و آبی و سبز...

بهار می آيد همان پرنيان فصول الهی.

همان رب النوع زيبايی ها و پاکی ها.

و همان نو عروس زيباروی شاعر. که می آيد تا به عقد عاشق خويش در آيد...

و مزد اين عاشق پيشگی را بدهد.

بهار می آيد در حالی که ابر های آسمان به مقدمش مرواريدهای شادمانی می پاشند و درختان آراسته در راهش شکوفه ها پرپر می کنند.

و حال که بهار آمده...

و حال که بهار آمده و معشوق به عاشق عنايت نموده،

چرا برايم نيست از عشقی که داشتم و معشوقی که می پرستيدم، عنايتی...

در حالی که نسيم حتی نياورده، پيامی  و مبارکی.

باشد حال که بهارم نمی رسد از راه،

خود با ابری که در دل دارم می بارم،

خود با آهی که در سينه دارم می وزم،

و خود با يادی که از تو دارم بهار می شوم.

ولی بدان که هنوز زمستانم...

نویسنده : هادی دزیان ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها: