+ چقدر .....

نمی دانم چه درونم رخ می دهد . وقتی که نگاهم با چشمانت گره می خورد...

از درون می جوشم...

مثل غنچه يک روزه که با ديدن آفتاب جوشش رويش می يابد .

و مثل شبنم سپيده گاهی که آفتاب مجال عروجش می دهد..

و مانند آفتابگردان شب زده ای که در طلوع باری ديگر دلدارش را می ستايد...

يکی که عزت و غرور خود را به قيمتی ننهد و برای خودش در عالم استغنا سلطنت می کند

چگونه است که بنده ای گردن کش در درگاهت می گردد.

من که به آزادی خود می بالم...

سرمستم  زانکه در دام چشمانت آزاده ام...

و اين حسی است که می گويند

يک لحظه جان گدازی در لعل لبانت...

گران تر است از .تمام دنيايی که برايم رقم زده اند....

 

نویسنده : هادی دزیان ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها: