
تو کجا بودی...!؟
وقتی می پنداشتم که در قلب من بودی.
چه گریه کردم تا دیگر ابرها حجابی بین من و تو نباشند.
تو کجا بودی...
وقتی شکستم !
وقتی قطره قطره می باریدم بدون اینکه از نابئدیم بهراسم،
تو کجا بودی...
که می پنداشتم در قلب من بودی !
و کجا خواهی بود...
وقتی که من دیگر با چشمانی تاریک می گریم
وقتی که با دلی شرحه شرحه می سوزم
و آن هنگام که من با دستی بی رمق می نویسم.
و قدم هایم خسته از تعقیب خاطرات رسته اند...
و تو کجا خواهی بود ...؟؟؟؟؟
وقتی که دیگر نه دلی هست...
...تا حتی خورشیدی که ...
...مگه دنیا چنتا آسمون داره.مگه چنتا زمینو چنتا خورشید...به خودم میگم: چطوری میشه یه خورشید تو دوتا آسمون بدرخشه! حتی از لحاظ علمی هم نميشه قبول کرد...
حالا دیگه این آسمون شبه،دلی نیست،یه مقدارشو دادم بهت. باقیمونده شم توی دعوای دلو عقلم تیکه تیکه شد...!