آنقدر دوستت داشتم که این دوری برایم عذاب است
آری...
آنقدر دور بودی که نزدیکیم را نمیدیدی
آنقدر دور بودی که که خورشید قلبم، برایت کوچک بود
آنقدر دور بودی که راهِ رفتنت را گم کردم.
آنقدر دور بودی که به تو نرسیدمو دور ماندم.
آنقدر دوری، که گویی در این دور دست چشم مرا نمی بینی که هنوز چشم انتظارت نشسته.
آنقدر دور شده ای که راهت را گم کرده ام.
در آن دور ها بمان مترسک، که مزرعه برای کلاغها جسم بی جانت را حراج کند
نویسنده :
هادی دزیان ; ساعت ۱٢:٥۳ ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠